تبليغاتX
دلنوشته های من - فرزاد فرهادیان

دلنوشته های من - فرزاد فرهادیان

سال نو

باز هم سال نو فرا رسید. سالی دیگر هم رفت. امروز داشتم به تقویم سالهای پیش نگاه میکردم.آخرین تقویمی که با خودم از ایران آوردم سال 1375 بود که از دوستی گرفتم و هنوز هم با وجود اینکه برگهایش پره پره شده برایم عزیز است و همه نوشته های درون آنرا با روزها و آدمهای درونش مرور میکنم.بعضی روزها را خوب یادمه و بعضی ها رو خیلی کم رنگ.آخرین برگ تقویم ، پر از شماره تلفن ثابت دوستان و اقوام، که حالا یا جایشان را به شماره موبایل داده و یا هشت رقمی شده اند. همه اسمها را مرور کردم. دیدم چقدر و چه آدمهایی که تو زندگیم بودند و هنوز هم هستند. از بعضی ها فقط شماره ای مانده و یادی. خیلی ها در ورق خوردن این تقویم رفتند و حالا نیستند. خواستم بگویم که در این سال جدید، برای لحظه ای تقویم قدیمی ات را بیاور و آدمهای درونش را مرور کن. ببین جای چند نفر از آنها خالی و دیگر نیستند. اگر هم تقویم نداری، سالها رو در ذهنت مرور کن. میبینی که روزگار و زمانه به انتظار کسی نمیماند. تقویمش زود زود ورق میخورد و ورق میخورد و خیلی ها جا میمانند.تنها چیزی که فراموش نمیشود، دوستیها ،خاطرات خوب،مهربانیها و با هم بودنهاست.در این سال جدید همه روزها رو مرور کن و خاطرات بد را کنار بگذار و قشنگی ها را با همه تقسیم کن. با رفیقت، با خانواده و با هر کسی که دوستش داری. چون این سال را هم سال دیگر در تقویمت ورق خواهی زد و باز هم و شاید کسانی فقط یادشان بماند و شماره ای........
نگذار که از کسانی که دوستشان داری فقط شماره ای از آنها در تقویمت به جا نماند.

سال جدید بر همه شما مبارک باد.
+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1390ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط فرزاد فرهادیان  | 

فقر

باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه
خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟
روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟
پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟
... خاطرات خوب و رنگین
در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟
کودک خوشحال دیروز ،غرق در غمهای امروز
یاد باران رفته از یاد ،آرزوها رفته بر باد
... ... ... ... ... ... ... ...
باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه

بی ترانه ٬بی بهانه، شایدم گم کرده خانه !

+ نوشته شده در  سی ام آبان 1390ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط فرزاد فرهادیان  | 

شبی دور از تو

شبی دور از تو -اما با تو- تا صبح
در آن دوران شیرین ره سپردم
تو را با خود به آنجاها که یک عمر
غمت جان مرا می برد بردم
هزاران بار دستت را به گرمی
به روی سینه ی تنگم فشردم
وفاهای تو را یک یک ستودم
خطاهای تو را ده ده شمردم
زحد بگذشت چون خودکامگی هات
صفای خویش را افسوس خوردم
به چشم خویشتن دیدی در این عشق
تو در من زیستی من در تو مردم

فریدون مشیری


+ نوشته شده در  بیستم آبان 1390ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط فرزاد فرهادیان  | 

.........

دلتنگ یعنی روبروی دریا ایستاده باشی و خاطره ی یک خیابان خفه ات کند.....



+ نوشته شده در  سیزدهم آبان 1390ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط فرزاد فرهادیان  | 

پوتين

گردان پشت ميدون مين رسيده و زمين گير شده بود. چند نفر رفتند معبر باز كنند. او هم رفت، 15 ساله بود. چند قدم كه رفت، برگشت. يعني ترسيده؟! خب! ترس هم داشت! او اما، پوتين هايش را به يكي از بچه ها داد و گفت؛ تازه از گردان گرفتم، حيفه! بيت الماله!... پابرهنه رفت!...
راستي 3هزار ميليارد تومن چندتا پوتين ميشه؟

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مهر 1390ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط فرزاد فرهادیان  | 

عفریت فرهاد کش

دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد، و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است. مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد. دیگر کسی نقشی بر این سینه سخت و ستبر نمی زند.

بیستون است و روی هر ستون ، عفریت فرهاد کش نشسته است.هر روز پایین می آید و در گوش ات نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد. و جهان تلخ می شود.

تو اما باور نکن. عفریت فرهاد کش دروغ می گوید. زیرا که تا عشق هست ، شیرین هست.

عشق اما گاهی سخت می شود ، آنقدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید.

روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت ، و گرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت.

***

ما فرهادیم و دیگران به ما می خندد. ما فرهادیم و می خواهیم بر صخره های این دنیا ، جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم ؛ از ملکوت تا مغاک. عشق ، شیر و عشق ، شکر؛ عشق ، قند و عشق، عسل . شیر و شکر قند و عسل عشق ، نه در دست شیرین که در دستان خسرو است.

خسرو ما اما خداوند است.

ما به عشق این خسرو است که در بیستون دنیا مانده ایم.

ما به عشق این خسرو است که تیشه به ریشه هر چه سنگ و صخره می زنیم.

ما به عشق این خسرو ...

و گرنه شیرین بهانه است.

***

ما می رقصیم و بیستون می رقصد.

ما می خندیم و بیستون می خندد. بگذار دیگران هم به ما بخندند آنها که نمی دانند خسرو ما چقدر شیرین است


+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر 1390ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط فرزاد فرهادیان  | 

کفش

امروز پاهایم دلتنگ کفشهایش بود.کاش میشد با همان کفش برگشت به جایی که آمدن را از آنجا با او شروع کردم.

+ نوشته شده در  شانزدهم مهر 1390ساعت 5:34 بعد از ظهر  توسط فرزاد فرهادیان  | 

بی بی

بی بی لب حوض با خاکستر قوری اش را می ساید

انگورها را در کیسه میکند

نان را به بغل بخاری میچسباند

قندان را قند میکند

وقتی جانمازش را باز میکند

قیامتی از دامنش بر روی مهر میریزد

هنوز در مطبخش نان می پزد

برای بیوه همسایه

پاپتی های غربت زده

صدای قنات از زیر مطبخ به گوش میرسد

عقرب های زیر هیزم

هر روز به او سلام می دهند

بی بی به گدای در خانه اش می گوید آقا

و برایش سفره پهن میکند

بوته های بادیان

به عطر موهایش عادت کرده اند

او هنوز همانجا موهایش را شانه میزند

او هم اخمهای باشو را با یک

کاسه شولی باز میکند

دست پختش طعم بهشت می دهد

کدو قلیانی هایش را هرس میکند

مرا با ناز بیدار میکند

او زندگی را خوب می فهمد

در چین دامنش غم را پنهان می کند

بوی گل محمدی هنوز می آید

بی بی هر روز خورشید را سلام می دهد

و برای آسمان سجده می کند

می گوید زمانه ما زمانه خوبی هاست

و سادگی را زیر سایه خانه اش باد میزند

قصه می گوید ، شعر می بافد

مثل می سازد و در چای میریزد

او عاشق باغچه است

زیر چادر برای همسایه سبزی میبرد

او نمی داند اینور پرچین

دستهای من خالی است

و نگاهم به آسمان خشکیده

و زمانه ما

حکایت بادها و غربالهاست

و نان برای نانوا هم صرف نمی کند

همسایه واژه غریبی است

و کژدمها همه مار شده اند

او نمی داند که ما

با نمازمان برج می سازیم

شک میکنیم

امضا میکنیم

و نانی را آجر می کنیم

نمی داند گداها در خیابان مشق می نویسند

و زنان باردار ویارشان را قورت میدهند

وبا جیب های خالی سفره میدوزند

اینجا نمک هم می گندد

دست پختهایمان آبکی ست

بار حرفهایمان را قلیانها به دوش میکشند

آه بی بی کاش می دانستی

قصه ها غصه و مثل ها متل شده اند

و هیچ باری به منزل نمی رسد

اینجا شعر راهم می فروشند

احساس حجمی هندسی دارد

شعار و عمل را باهم میسوزانند

وبه خاکسترش بیشتر اعتقاد دارند

کودکان شش ساله به پهنای شصت سالگی می فهمند

اخم و افسردگی چهرهامان را دکور کرده

تو می دانستی هیزم خانه ات را گرم میکند

ما نمی دانیم نفتمان خانه چه کسی را گرم میکند

آه بی بی ما یا نمی دانیم

یا می دانیم که باید ندانیم

این دو شکل تعریف ماست .

بی بی هنوز هم کنار آن توت لیلی

آفتاب را مزه مزه میکند


مریم روهنده




+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1390ساعت 2:22 قبل از ظهر  توسط فرزاد فرهادیان  | 

از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام

در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام

در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام

کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست

کوچه ای از بی کسی را بیقرارت مانده ام

مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام

در بلنداهای یلدا خسته، زارت مانده ام

در همان یلدا مرا تا صبح،دل زد فال عشق

فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام

فــــــــال تا آمد مرا گفتی که دیگر،مرده دل

وز همان جا تا به امشب، داغدارت مانده ام

خوب می دانم قماری بیش این دنیا نـبود

من ولی در حسرت بُردی،خمارت مانده ام

سرد می آید به چشم مست من چشمت و باز

از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام

+ نوشته شده در  چهارم شهریور 1390ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط فرزاد فرهادیان  | 

داستان حموم رفتن حاج خانم

یه روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه . تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند.

تند و سریع لباسش رو می پوشه و میره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده. دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه میره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست. بنابراین با خیال راحت همون جور لخت میره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده. درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا.تعارفش میکنه و راه میافته جلو و از پله ها میره بالا و حسن آقا هم به دنبالش.

همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. میگه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی! این طرفا؟حسن آقا سرخ و سفید میشه و جواب میده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینیشه که آوردم خدمتتون

+ نوشته شده در  دوم شهریور 1390ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط فرزاد فرهادیان  |